تبليغاتX
نامتناهی

نامتناهی

انقلاب مشروطه و چرايي و چگونگي رخداد آن

 انقلاب مشروطه ايران يكي از نقاط عطف تاريخ اين سرزمين كهن مي باشد كه در اوايل قرن بيستم و در شرايط تاريخي بسيار حساسي اتفاق افتاد. بواقع با توجه به برهه خاص تاريخي آن زمان و نيز عوامل متعدد اجتماعي، اقتصادي، تاريخي و سياسي اين جنبش شكل گرفت، به پيش رفت و سرانجام پس از مدت زماني و همراه با بدست آوردن نتايجي فروكش كرد. با اين حال اين رخداد تاثير بسيار زيادي بر تاريخ پس از خود داشت. در اين متن سعي مي شود چرايي و چگونگي شكل گيري اين جنبش، رخدادهاي مهم و تاثيرگذار آن و سرانجام نتايج و فرجام آن مورد بررسي و مطالعه قرار گيرد.

به منظور بررسي دقيقتر علل شكل گيري جنبش مشروطه خواهي لازم است كه شرايط سياسي، اجتماعي و اقتصادي ايران در آن برهه كاملتر مورد موشكافي قرار گيرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:26  توسط امیر  | 

محمد رضا پهلوي و روساي جمهور آمريكا

بررسی تطبیقی تحولات معاصر ایران از آغاز پادشاهی محمدرضا پهلوی تا پايان آن با سیاست خارجی و احزاب حاکم در آمریکا هم در نوع خودش جالب و حتی آموزنده هست. 

محمد رضا پهلوی در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ (۱۵ سپتامبر ۱۹۴۱ میلادی) به جای پدرش رضا شاه به سلطنت رسید. دوران پادشاهی وی را می توان به سه دوره عمده تقسیم کرد:

۱- از آغاز سلطنت تا ترور وی در بهمن ۱۳۲۷

۲- از بهمن ۱۳۲۷ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲

۳- از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

 دوره اول سلطنت وی یعنی از سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۷ مصادف با ریاست جمهوری دو رییس جمهور دموکرات یعنی فرانكلين دلانو روزولت (4 مارس 1933 تا 12 آوريل 1945) و  هري اس ترومن (12 آوريل 1945 تا 20 ژانويه) بوده است. در این مقطع ایران شاهد جابجایی ۱۴ نخست وزیر (۹ نفر) بود. در ابتدای حکومت شاه بواسطه حضور متفقین در کشور وی عملا قدرتی نداشت تا جاییکه در جریان کنفرانس تهران که چرچیل، روزولت و استالين به ايران آمدند، روزولت و چرچيل به ديدار او هم نرفتند. با اين حال ایران که دوران پس از اشغال توسط متفقین را می گذراند كشوري نسبتا آزاد بود و مطبوعات و احزاب متعددی در کشور فعالیت می کردند. از مهمترین وقایع این دوره می توان به ماجرای خودمختاری آذربایجان اشاره کرد که نهایتا شاه با نخست وزیری قوام و همکاری آمریکا توانست آذربايجان را حفظ نمايد.

با ترور شاه در بهمن ۱۳۲۷ سلطنت وي وارد فاز تازه اي شد و سران حزب توده دستگير يا متواري شدند، ممنوعيت هايي هم بر مطبوعات و احزاب وارد شد. با تشكيل حكومت نظامي و برگزاري مجلس موسسان دوم شاه توانست اختياراتي چون حق انحلال مجالس شوراي ملي و سنا را بدست آورد. به عبارتي مي توان گفت اين اولين گام شاه در جهت تضعيف قانون مشروطه و احياي ديكتاتوري پهلوي بود. با اين حال در همين دوران بود كه جبهه ملي به رهبري دكتر مصدق شكل گرفت كه نهايتا منجر به نخست وزيري او و ملي شدن صنعت نفت در ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹ شد. وقايع تيرماه ۱۳۳۱ كه منجر به عقب نشيني شاه و بازگشت مصدق به نخست وزيري بود نيز در اين دوران شكل گرفت. دوران نخست وزيري مصدق را مي توان از آزادترين دوران كشور از منظري سياسي دانست. با انتخاب ديويد آيزنهاور(20ژانويه 1953 تا 20 ژانويه ۱۹۶۱) و جابجايي قدرت از حزب دموكرات به حزب جمهوري خواه در آمريكا و نيز همكاري آيزنهاور با بريتانيا در سرنگوني دولت ملي مصدق در كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مصادف با ۱۸ اوت ۱۹۵۳، سلطنت شاه وارد فاز استبدادي خود شد.

انعقاد قرارداد كنسرسيوم، تشكيل ساواك و انعقاد پيمان بغداد از مهمترين اقدامات وي در اين دوران است. انتخابات مجلس و انتصاب دولت عملا فقط تحت اراده شاه انجام مي شد و مردم كمترين نقشي در اين ميان نداشتند. با اين وجود با انتخاب جان اف كندي دموكرات در سال ۱۹۶۱ (۲۰ ژانويه 1961 تا 22 نوامبر ۱۹۶۳) اميني به نخست وزيري ايران رسيد (۱۶ تير ۱۳۴۰ تا ۲۹ تير ۱۳۴۱)كه چندان مطيع شاه نبود. در همين سالها بود كه شاه با فشارهاي آمريكا، با عزل اميني خودش انقلاب شاه و ملت را انجام داد كه شامل اصلاحات ارضي نيز بود. قيام ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ هم در دوران رياست جمهوري كندي رخ داد. پس از ترور كندي، معاون وي  ليندون بنيز جانسون ( 22 نوامبر 1963 تا 20 ژانويه 1969) از حزب دموكرات به رياست جمهوري آمريكا رسيد.  

رييس جمهور بعدي آمريكا ريچارد نيكسون (20 ژانويه ۱۹۶۹تا 9 اوت 1974) از حزب جمهوري خواه بود كه اتفاقا رابطه بسيار نزديكي هم با محمدرضا شاه داشت. بعد از رسوايي واترگيت هم معاون وي جرالدفورد(9 اوت 1974 تا 20 ژانويه 1977) رييس جمهور آمريكا شد. اين دوران مصادف با اوج قدرت شاه مي باشد. جشن هاي ۲۵۰۰ ساله تخت جمشيد، افزايش قيمت نفت و بالا رفتن توان نظامي كشور و نقش موثر ايران در اوپك همچنين سركوب شديد مخالفان توسط ساواك، تك حزبي شدن كشور و نقض مكرر حقوق مردم در اين دوران رخ داد. از ديگر وقايع مهم مي توان به انعقاد معاهده الجزاير و تعیین خط مرزی با عراق و تثبیت حاکمیت ایران در آب‌های اروند رود، حضور نظامی ایران در جزایر ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک و به رسمیت شناختن استقلال بحرین همچنين تغییر مبدا تاریخ ایران از هجری خورشیدی به تاریخ شاهنشاهی اشاره نمود.

اواخر زمامداري محمدرضا شاه و سلسله پهلوي با دوران رياست جمهوري جيمي كارتر دموكرات ( 20 ژانويه 1977 تا 20 ژانويه 1981) همزمان بود. شاه در اين دوران بواسطه مساله حقوق بشر همواره تحت فشار از سوي آمريكا بود و به همين سبب مجبور شد تا برخي از زندانيان سياسي را آزاد نموده و از طرف ديگر از شدت اختناق حاكم بكاهد.  كنفرانس گوادلوپ هم در سال ۱۳۵۷ با حضور كارتر برگزار شد. در نهايت در پاييز ۱۳۵۷ مخالفت با حكومت وي بين مردم كشور به اوج خود رسيد كه منجر به سرنگوني وي در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ شد.   

       

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:59  توسط امیر  | 

نگاهي به فلسفه و انديشه هاي هانا آرنت

هانا آرنت فيلسوف و متفكر يهودي آلماني در سال 1906 در يك خانواده يهودي سكولار در شهر ليندن در نزديكي هانوفر آلمان متولد شد و در شهرهاي كوئينگزبرگ و برلين بزرگ شد. در دانشگاه ماربورگ نزد مارتين هايدگر فيلسوف معروف و برجسته آلماني فلسفه آموخت و در ضمن رابطه اي دوستانه و رمانتيك نيز با هايدگر برقرار ساخت تا زماني كه بواسطه پيوستن هايدگر به حزب نازي اين رابطه دچار بحران شد و بعد از چندي ادامه يافت بواقع رابطه آنها را مي توان در سه دوره تقسيم بندي كرد. از دوران دانشجويي وي تا زماني كه هايدگر به حزب نازي پيوست (اويل دهه 1930)، از اين زمان تا 1950و از 1950 تا زمان مرگ آرنت. بعد از مدتي آرنت راهي دانشگاه هايدلبرگ شد و تز دكتراي خود را با عنوان مفهوم عشق در فلسفه آگوستين قديس نزد فيلسوف و روانشناس اگزيستانسياليست، كارل ياسپرس به انجام رساند. وي در سال 1929 با گونتر اشترن در شهر برلين ازدواج كرد كه بعدها در سال 1937 از همديگر جدا شدند. رساله دكترايش در همان سال به چاپ رسيد ولي آرنت بواسطه يهودي بودن از تدريس در دانشگاههاي آلمان خودداري كرد. وي قبل از اينكه مورد تعقيب گشتاپو قرار بگيرد مدت زيادي در مورد ضد سامي گري و ضد يهودي گري تحقيق مي كرد ,  و در همين ايام نگارش نخستين كتاب خود را كه زندگينامه‌ راحل فارن‌هاگن است را آغاز نمود. سپس وي از برلين به پاريس رفت. در آنجا وي با فيلسوف ماركسيست و از اقوام همسرش والتر بنجامين ملاقات كرد و رابطه نزديكي برقرار ساخت. در پاريس آرنت كه به حمايت و كمك به پناهندگان يهودي مي پرداخت پس از مدتي دستگير شد و به كمپ گورس منتقل شد كه بعد از چند هفته موفق به فرار از آنجا شد. با اين حال با اشغال شمال فرانسه توسط قواي آلمان نازي در جنگ جهاني دوم و انتقال يهوديان به اردوگاههاي نازي، در عين اينكه جنوب فرانسه اشغال نشده بود، آرنت مجبور به ترك فرانسه در سال 1940شد. وي با فيلسوف و شاعر ماركسيست مارتين بلوشر ازدواج كرد و در سال 1941 همراه با همسر و مادرش به آمريكا رفت. در نيويورك آرنت در انجمن آلماني-يهودي به فعاليت پرداخت و در فاصله سالهاي 1941 تا 1945 در روزنامه آلماني زبان Aufbau مقاله مي نوشت. از سال 1944 وي براي كميسيون اروپايي تجديد فرهنگ يهودي تحقيق مي كرد و در اين حين بصورت متناوب به آلمان سفر مي كرد. بعد از جنگ جهاني دوم وي به آلمان بازگشت و براي موسسه الياس جوان كار كرد. در اين حين وي رابطه بسيار نزديكي با كارل ياسپرس و همسريهودي اش داشت و رابطه فكري عميقي با ياسپرس برقرار ساخت. در سال 1950 آرنت شهروند آمريكا شد و در قالب فرصت مطالعلاتي در دانشگاههاي كاليفرنيا، بركلي، پرينستون و نورفوسترن به تحقيق پرداخت. همچنين وي به عنوان استاد كميته مطالعات اجتماعي در دانشگاه شيكاگو كار مي كرد. وي در دانشگاه ييل و وسلين نيز فعاليت تحقيقاتي مي نمود. در سال 1959 وي به عنوان اولين زن استاد تمام در دانشگاه پرينستون دست يافت. هانا آرنت در سن 69 سالگي در سال 1975 درگذشت.

مهمترين مشخصه هاي تفكر هانا آرنت را مي توان در دو حوزه فلسفه سياسي (بررسي ماهيت سياست و حيات سياسی بر مبنای روش پديدارشناسی) و سياست اخلاقي دسته بندي نمود. فلسفه آرنت بواسطه زندگي در يكي از پرحادثه ترين و هولناكترين دورانهاي تاريخ كه بشر شاهد دو جنگ جهاني، جنايات نژادپرستانه، بمباران اتمي، جنگ ويتنام و ديگر وقايع خشونت بار بود، بسيار متاثر از اين وقايع بود و به نوعي در واكنش و عكس العمل به اين خشونتها و در جستجوي راهي براي نجات و خوشبختي انسانها شكل گرفت. فلسفه آرنت بواقع تبيين ويژگي هاي جهان مشترك انساني با درنظر گرفتن تمايز و تشخص و هويت انسانها در عين برابري آنها مي باشد. آرنت سياست و اخلاق را با هم در مي آميزد و قلمرو سياسي را قلمرويي اخلاقي مي داند كه شامل گفتار، عمل و آزادي انسانها مي باشد. وي حقوقي برابر براي انسانها در كردار و گفتارشان قائل است. از نظر وي حقوق بشر بايد با هويت سياسي انسانها همراه باشد و در قلمرو سياسي مي توان جهان انساني مشترك بنا نهاد.

آرنت در مجموعه آثارش توجه زيادي به مفاهيم خشونت، شر، توتاليتاريسم، زندگي عمل ورزانه و زندگي نظرورزانه داشته و در موارد متعددي به ريشه يابي و تحليل اين مفاهيم پرداخته و در جستجوي راه هاي برون رفت از وقايع هولناك بوده است.

آرنت متاثر از فلسفه هايدگر كه يكي از استادان و نزديكانش بود، از منظري پديدارشناسانه به اين مفاهيم و حوادث مرتبط با آنها پرداخته و تحليل هاي عميقي ارائه داده است. 

در سرچشمه هاي توتاليتاريسم، آرنت در سه بخش به بررسي و مطالعه يهودستيزي، امپرياليسم و توتاليتاريسم مي پردازد. در بحث يهود ستيزي وي با روشي پديدارشناسانه ريشه هاي اين امر را مورد موشكافي قرار داده و ميان نفرت از يهوديان بواسطه تضادهاي ديني، و يهودستيزي بواسطه تفكرات نژاد پرستانه تفاوت قائل مي شود. از منظر وي، نفرت از يهوديان بواسطه دين مي تواند با تغيير دين يهوديان از بين برود ولي از ديدگاه نژادي يك يهودي همواره اصالتي يهودي دارد و لذا در اين حالت يك يهودي هيچ گاه نمي تواند از شر يهودي بودن خلاصي يابد. از نظر وي عوامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي دست به دست هم دادند تا يهودستيزي و نژادپرستي تشديد شده و موجب ايجاد سختي و بحران براي يهوديان شود. او يهوديان را به دو دسته يهوديان نودولت و مطرود تقسيم بندي كرده كه يهوديان نودولت آن دسته از يهوديان هستند كه پذيرفته اند در جامعه ادغام شوند با اين حال بواسطه يهودي بودن بصورت گروهي خاص در جامعه پذيرفته مي شوند. يهوديان مطرود، يهودياني هستند كه از جامعه و يهوديان نودولت جدا شده اند و بواقع از حقوق شهروندي برخوردار نيستند و يا حقوق شهرونديشان در معرض خطر است. از ديدگاه وي، با غلبه قلمرو اجتماعي بر عمومي و امورات اجتماعي بر سياسي، مساله يهوديان از دايره قانون بيرون آمد.

در بحث مربوط به امپرياليسم، وي نژاد پرستي و بوروكراسي را ابزار اجرايي امپرياليسم براي سلطه بر ملت ها مي داند. از ديدگاه آرنت، تفكر نژادي حاكم بر ملت هاي استعمارگر بر اثر امپرياليسم به نژاد پرستي مبدل شد و ملت هاي استعمارگر خود را در مرتبه اي نژادي بالاتر از ملت هاي مستعمره مي دانستند كه بر اثر نفوذ و استيلاي آنان بر مستعمرات، تفكرات نژادپرستانه تكوين شد.

در بحث مربوط به توتاليتاريسم، آرنت ميان استبداد و توتاليتاريسم تفاوت قائل شده و نتيجه و حاصل يك حكومت توتاليتر را نابودي زندگي انساني مي داند. وي دليل اصلي شكل گيري حكومت هاي توتاليتر را ظهور توده ها بواسطه فروپاشي و اضمحلال ساختارهاي طبقاتي كه بر مبناي منافع و مشتركات جمعي شكل گرفته بودند مي داند و توده را جمعيتي تك افتاده، منزوي و تنها تعريف مي كند كه نه به دليل نيازها و اهداف مشترك، كه بواسطه خلا هويتي در خدمت هدف اقليتي خاص در قالب سازماني سياسي قرار مي گيرند. دموكراسي توده ها، در واقع كاركردي ضد دموكراسي داشته و بر خلاف دموكراسي اصيل كه حكومت اكثريت است، منجر به حكومت اقليت مي شود. تبليغ و ترور دو ويژگي اصلي حكومت هاي توتاليتر هستند كه از ديدگاه آرنت حتي از ايدئولوژي نيز موثرترند. توده ها بواسطه انزوا و تنهايي از خرد جمعي بي بهره بوده و لذا به تخيل بيش از عقل بها مي دهند. بدين واسطه، تبليغات ابزار كارايي براي جهت دادن به اذهان آنها مي باشد. تبليغات تصويري جعلي از واقعيت ارائه داده كه به مرور در اذهان توده ثبت مي شود. از طرفي سازمان توتاليتر اين جهان جعلي خلق شده توسط تبليغات را به جاي واقعيت جا مي زند. در اين ميان ترور و ارعاب نيز به منظور تحقق بخشيدن به اصول ايدئولوژيك و دروغ هاي جعلي بكار مي رود. در حكومت هاي توتاليتر، توده و بويژه هواداران حكومت جلوه اي ظاهري به حكومت بخشيده كه تصويري متفاوت از واقعيت هم براي ناظران خارجي و هم خود اعضاي جامعه توتاليتري ايجاد مي نمايد. در جوامع توتاليتر با وجود اينكه توده به دليل انزوا و حس تنهايي و تك افتادگي به اين جنبش مي پيوندند، هيچ گونه هويت و تشخص نمي يابد بلكه برعكس هويت و شخصيت مردم در قالب هدف يا شخصيتي خاص در جامعه توتاليتر كه همان رهبر يا رهبران آن جامعه هست فروكاسته ميشود. از نظر آرنت، وجود اهداف مشترك و پيوندهاي اجتماعي در كنار اميد به آغازي تازه بهترين موانع و راههاي مقابله با توتاليتاريسم است.

هانا آرنت دو گونه زندگي براي انسانها قائل است. زندگي نظرورزانه و زندگي عمل ورزانه. با وجود تاكيدي كه آرنت در كتاب وضع بشري بر زندگي عمل ورزانه دارد به مرور زمان بويژه پس از محاكمه آيشمان، آرنت به زندگي نظرورزانه و تفكر نيز اهميت زيادي مي دهد.     

از نظر آرنت، طبيعت بشر بواسطه آفريده بودن آدمي و نه آفريننده بودن وي، به طور كامل قابل شناخت و تعريف نيست ولي وضع بشر بواسطه شمول بر توانايي هاي ايجاد شده توسط انسانها قابل بررسي و شناخت است. وضع بشري مجموع تمام فعاليتهايي است كه درمجموع محيط اختصاصا انساني بوجود آورده است.

 آرنت قلمرويي سه گانه براي جوامع انساني قائل است كه تحليل هاي خود را با تاكيد بر اين سه قلمرو خصوصي، عمومي و اجتماعي انجام مي دهد. از اين ديدگاه مي توان امر شخصي را مربوط به قلمرو خصوصي، امر اجتماعي را مربوط به قلمرو اجتماعي و امر سياسي را مربوط به قلمرو عمومي دانست.

وي قلمرو خصوصي را قلمرويي پيشا سياسي دانسته و زحمت را كه فعاليتي انساني به منظور برآورده كردن احتياجات انسان و تامين نيازهاي معيشتي وي است مربوط به اين قلمرو مي داند. از منظر وي، قلمرو عمومي، قلمرو عمل و گفتار است و تصميم گيري بواسطه استدلال و اقناع در اين قلمرو صورت مي پذيرد. آزادي، برابري و جهان انساني مشترك در اين قلمرو ايجاد مي شوند.

از ديدگاه آرنت و با استفاده از روش پديدارشناسانه اين دو قلمرو در يونان باستان ريشه دارند ولي با تنگ شدن قلمرو عمومي و كم شدن تمايز و تشخص انسانها و جايگزيني رفتار به جاي عمل و كردار و تعريف برابري به صورت همرنگي اجتماعي، قلمرو اجتماعي شكل گرفت.

از نظر آرنت گسترش قلمرو اجتماعي منجر به كمرنگ شدن تشخص و هويت و فرديت بشر شده و روزمرگي و تكرار جايگزين وقايع برجسته در دوره هاي تاريخي شده، بوروكراسي جايگزين حكومت افراد گشته و مديريت جايگزين حكومت كردن مي شود. مالكيت خصوصي به ثروت شخصي فروكاسته شده و نهايتا قلمرو خصوصي در قلمرو اجتماعي مستحيل گشته و در آزادي و برابري محدوديت ايجاد مي شود. 

سه توانايي عمده اي كه در خلق ساختار جهان و زندگي عمل ورزانه انساني و قلمرو سه گانه بسيار موثرند زحمت، كار و عمل مي باشند. 

زحمت به منظور تامين ضرورت هاي معيشتي و تناسلي صورت پذيرفته و در دايره اي بسته انجام مي شود. زحمت فعاليتهاي جسماني آدمي را شامل شده و تاكيد بر آن و معطوف شدن به آن، جامعه اي مصرفي پديد مي آورد. در چنين جامعه اي دغدغه هاي گفتار و كردار از آدمي دور مي شود.

كار فعاليتي يدي بوده كه خصلتي ابزاري دارد. كار به جهان استمرار داده و صرفا مصرفي نيست. كار در قلمرو اجتماعي بوده و بازار مبادله ايجاد مي نمايد. تاكيد بر كار منجر به شكل گيري جامعه اي فايده محور و سوداگر مي شود. كارهاي هنري جنبه اي اميدبخش از كار بوده كه حاصل آن محصولي غيرفاني ساخته موجودات فاني بوده كه توانايي انديشيدن آدمي را بيانگر است.

از ديدگاه هانا آرنت، كاملترين نوع زندگي انساني زندگي مبتني بر عمل بوده كه مستلزم همراهي و ايجاد روابط بين انسانهاست. عمل و گفتار نياز به محل بروز دارند كه آن همان جهان مشترك انساني مي باشد. عمل بر خلاف زحمت و كار كه موجب از دست رفتن فرديت و هويت انسانها و فروكاسته شدن جامعه به جامعه اي مصرفي يا منفعت محور شده، جامعه اي انسان محور ايجاد كرده و بر تشخص و هويت و فرديت انسانها تاكيد دارد.

آرنت ديدگاهي پديدارشناسانه به خشونت داشته و خشونت را مبادرت به عملي بدون بحث و گفتار و بدون انديشيدن به نتايج آن مي داند و آن را ناشي از ناكام ماندن عمل مي داند. به معنايي ديگر، با كمرنگ شدن قلمرو عمومي و به حاشيه رفتن عمل و گفتار، خشونت پررنگ مي شود. خشونت ماهيتي ابزاري داشته و در مقابل عمل و انديشه قرار مي گيرد. آرنت ميان خشونت با قدرت، اقتدار، زور و نيرو تفاوت قائل مي شود.

از ديدگاه او قدرت قابليتي است انساني، نه فقط براي انجام عملي، بلکه براي اتفاق ميان انسان ها و اقدام مشترک آنان. نيرو از ديدگاه آرنت از ويژگي هاي پديده هاي طبيعت است كه از خصايص آدميان است. زور خشونت نبوده خصلتي ابزاري داشته و دلالت بر انرژي هاي آزاد شده بر اثر جنبش هاي اجتماعي دارد. به نظر آرنت، تامين و استمرار اقتدار، نيازمند احترام بي چون و چرا به يک شخص يا يک نهاد است چرا كه ماهيتي اعطا شدني دارد. هانا آرنت ميان قدرت و خشونت تفاوت ماهوي قائل شده و خشونت را داراي سرشتي ويرانگر بر خلاف قدرت كه سرشتي سازنده دارد در نظر مي گيرد.وي سرشتي اجتماعي و جمعي براي قدرت در نظر گرفته و بيان مي دارد كه:

خشونت نيازي به توجيه خود ندارد، زيرا امري است في نفسه و در ذات جوامع انساني وجود دارد. اما قدرت نيازمند مشروعيت است. البته مشروعيت قدرت بر اهداف يا وسايلي که يک گروه اجتماعي به کار مي گيرد استوار نيست، بلکه از سرچشمه قدرت که با تشکيل گروه به وجود مي آيد، برمي خيزد. قدرت براي مشروعيت خود به گذشته متوسل مي شود، در حالي که هدفي که وسيله را توجيه مي کند، امري مربوط به آينده است. خشونت را مي توان توجيه کرد، اما هرگز نمي توان براي آن مشروعيت قائل شد.

وي جدا شدن نهاد قدرت و حاكميت از منشا اصلي خود كه همان مردم مي باشند موجب از خودبيگانگي قدرت دولت دانسته و حاصل آنرا جايگزيني خشونت به جاي اقتدار دولت مي داند. چرا كه وي قدرت را از آن مردم دانسته كه آنان آنرا در قالب اقتدار به حكومت و دولت تفويض مي نمايند، در اين حال راه حل، بازگشت دولت به ملت و قدرت به سرچشمه خود است. در غير اينصورت خشونت جاي اقتدار حكومت را گرفته و نهايتا منجر به ايجاد حكومت ترور و وحشت مي شود.

دغدغه اصلي آرنت در نظريه سياسي تبيين اعمالي بود كه موجب خلق و گشايش حوزه بروز شود. وي بر تفكر نقادانه و رد تلقين عقيده تاكيد داشت. از نظر وي ناتواني در فكر كردن منجر به بروز شر مي شود. وي شر را به دو دسته بنيادين و مبتذل تقسيم بندي مي كند. شر بنيادين شري است كه نه مي توان مجازاتي برايش تعيين كرد و نه مي توان از آن گذشت. شر مبتذل حاصل ناتواني در تفكر و عدم توانايي تشخيص درست از غلط است. وي پس از محاكمه آيشمان و به مرور زمان به تفكر اهميت بيشتري داده و نتيجه عدم تفكر و انديشيدن را ايجاد شر مي داند. چرا كه بعقيده وي عدم تشخيص خوب از بد و عدم تفكر است كه موجب مي شود فرد بدون هيچ گونه تحليلي دستورات و اوامري كه به او فرمان داده مي شود اجرا كند و شر بيافريند.

از نظر او انسانها ميل به تفكر داشته و زندگي مصروف به تفكر به انديشيدن و دانستن منجر مي شود. تفكر به درك ثابت از خير و شر مشكوك است و هميشه نتيجه تفكر دانستن و شناخت نمي باشد. انديشيدن به معنای تلاش برای فهم معنای جهان ، پرسش های بی وقفه دربارة اموری است که در زندگی به آنها برمی خوريم. در اين کوشش ها ما نه تنها جهان ، بلکه خودمان را هم زير سئوال می بريم. کسی که ماشين وار و بدون تأمل و تفکر پا به عرصة حيات سياسی می گذارد ، در واقع فهمی از آن ندارد و خير و شر برای او بی معناست و ممکن است مانند آيشمان در نهايت بی فکری و ابتذال دست به جنايت و شرارت بزند. با اين حال تفكر تاثير سست كننده اي بر همه قواعد و قوانين اخلاقي دارد و فعاليت ها را به وقفه مي اندازد. هيچ تضميني هم براي از سر گيري يا جايگزيني ارزش هاي سست شده وجود ندارد. با اين حال تفكر منجر به تقويت قوه داوري مي شود. از نظر آرنت تفكر بيشتر با گذشته سروكار داشته، خواستن با آينده ارتباط دارد. خواستن پس از تفكر بوده و مربوط به عمل بر اساس امكانهاي هر آغازي است. داوري با زمان حال مرتبط بوده و با جهاني كه در آن زندگي مي كنيم ربط دارد.  

آرنت تفاوت هايي ميان جنگ و انقلاب قائل بوده و هدف انقلاب را آزادي مي داند. از نگاه وي جنگ پديده اي كهن بوده و آنرا با خشونت همراه مي داند. در ديدگاه او، انقلاب مربوط به عصر جديد است و با آزادي پيوند دارد. واژه انقلاب اول بار در سال 1660 پس از سرنگوني پارلمان و بازگشت رژيم شاهنشاهي در انگليس به كار برده شد و معناي آن بازگشت و بازآوري مي باشد. وي مساله اجتماعي را از عوامل اصلي شكل گيري انقلاب مي داند و فقر را عامل و محركي قوي در شكل گيري انقلاب مي داند. انقلاب همواره با دو عنصر دگرگوني به منظور ايجاد آغازي تازه و خشونت به منظور تشكيل حكومتي نو براي رهايي از ستم و ايجاد آزادي همراه است.

از منظر آرنت، دروغ از عوامل اساسي است كه آزادي را به خطر انداخته و آنرا به دو دسته دروغ در قالب تبليغات و دستكاري در واقعيت، و دروغ در فرآيند تصميم سازي به صورت دستكاري در واقعيت با هدف تطبيق واقعيت با نظريه دسته بندي مي كند. وي نافرماني مدني را بحران ولي در عين حال سودمند مي داند. از نظر وي نافرماني مدني بر اساس مسووليت اخلاقي شهروندان در قبال قانون و جامعه اي مبتني بر رضايت صورت مي گيرد. افراد در نافرماني مدني ساختار حكومت را قبول دارند و هدفشان اصلاح امور است.

در كل مي توان گفت هانا آرنت دانش آموخته فلسفه، خود را بيشتر نظريه پردازي سياسي مي دانست كه متاثر از دوراني كه در آن مي زيست، همواره در جستجوي راهي براي نجات و بهبود زندگي بشريت بود. وي همواره در جستجوي تحليل چرايي شكل گيري اعصار ظلماني در تاريخ زندگي بشر بود و با اين حال هميشه به آغازي تازه و گشايش قلمرو عمومي كه در آن در عين آزادي و برابري آدميان، هويت وفرديت آنان نيز محترم شمرده شود، اميدوار بود. وي تولد و زندگي هر انساني را امكاني براي پرتوفشاني و درخشش در دوران تاريك و ظلماني قلمداد مي كرد.

 

مراجع:

1-     پاتريشيا آلتنبرند جانسون، فلسفه هانا آرنت، ، ترجمه: خشايار ديهيمي، تهران، طرح نو.

2-     هانا آرنت، انقلاب، ترجمه:عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی.

3-     هانا آرنت، خشونت، ترجمه:عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی.

4-     هانا آرنت، ،انديشيدن وملاحظات اخلاقی، ترجمه:عباس باقری، تهران، نشر نی.

5-     http://en.wikipedia.org/wiki/Hannah_Arendt

6-     گزارش شب بخارا درباره هانا آرنت ( ويژه نامه روزنامه کارگزاران).

7-     راسل جاکوبی، هانا آرنت و تناقض هايش، ترجمه: علی محمد طباطبايی.

8-     بهرام محيي، قدرت و قهر در فلسفه سياسي هانا آرنت.

9-     منصوره افقهی، درباره زندگی و آثار هانا آرنت.

10- Three Essays: The Role of Experience in Hannah Arendt's Political Thought, by Jerome Kohn, Director, Hannah Arendt Center, New School University

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:49  توسط امیر  | 

سريالي براي تحريف تاريخ

 

این چند وقت توهم و تخیلی نمایشی در قالب سریالی به نام عمارت فرنگی پخش می شد. من چندان علاقه ای به دیدن سریالهایی اینچنین ضعیف ندارم ولی به واسطه زمان پخش و اینکه در مورد تاریخ معاصر ایران بود گاهگاهی آنرا دنبال می کردم. در این نوشته کاری به ساختار بسیار ضعیف سریال از لحاظ کارگردانی و نمایشنامه ندارم که از کوزه همان برون تراود که دراوست،با این حال نکته ای که واقعا شرم آور بود تحریف و جعل تاریخی شخصیتی در اندازه های محمد علی فروغی بود که سازندگان این سریال شامل کارگردان و دو مشاور مورخش در کمال وقاحت و بی شرمی هر پستي و دنائتي که در اوهام و خیالات مشوش و مغشوش خود ساخته و پرداخته بودند و لايق خودشان بود به وي نسبت دادند. علاوه بر اين، دروغ هاي آشكاري درمورد زندگي شخصي وي به نمايش گذاشتند كه ديگر دريغم مي آيد كه نام آن دو به اصطلاح مورخ را كه يكي از آنها هم با ادعاهايي گزاف برنامه اي روزانه در مورد تاريخ معاصر ايران دارد مورخ بنامم. محمد علي فروغي هر چه كه بود فارغ از گرايشات سياسي وي، اديب و متفكري بي نظير بود كه خدمات بزرگي به فرهنگ و ادب اين كشور نمود. همچنين وي در موقعيت هاي زماني بسيار دشوار و سخت براي كشور، در جامه نخست وزير كشور را از بحرانهايي عميق نجات داد و تماميت ارزي اين سرزمين را حفظ نمود. اين مطلب را هر كسي كه اندك آشنايي با تاريخ معاصر اين كشور داشته باشد مي داند. وي بارها و بارها با نزديكي كه با رضا شاه داشت موجب حفظ جان افراد از گزند خشم ديكتاتور شد و نقش عمده اي در بسياري از كارهاي ارزشمند آن دوران در جهت مدرن كردن كشور داشت. وي ديدگاهي كاملا منطقي در باره خصوصيات و ويژگي هاي فرهنگي كشور داشت و با بسياري از اقدامات مستبدانه رضا خان مخالف بود و نه در نقش روشنفكري كه فقط مخالفت مي كند كه در جامه روشنفكري مصلح و عملگرا با پذيرفتن سمت هاي دولتي مختلف سعي در اصلاح و پيشبرد امور كشور داشت. مسلم است كه شخصيت هايي چون او مخصوصا با آن سوابق سياسي، اشتباهها و خطاهايي در عملكرد خود داشته باشند (كيست كه عاري از خطا و نقص بخصوص در امور سياسي باشد).

در ضمن در اين سريال فروغي داراي تنها يك دختر است كه پرستاري خارجي وي را بزرگ مي كند، و فروغي در پايان سريال در انزوا و دلتنگ از نداشتن خانواده ميميرد. سوال اينست كه آقايان به اصطلاح مورخ، محمود فروغي و محسن فروغي معمار معروف، فرزندان كدام فروغي بوده اند؟

خلاصه اي از زندگي وي را مي توان در لينك زير يافت:

     http://www.astaneh.com/archive/foroughi.htm  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:2  توسط امیر  | 

جنگ

از هر منظری به قضیه جنگ نگاه کنیم، اتفاق ناخوشايند و شومي مي باشد. بدتر اينكه هميشه عده اي بيگناه و مظلوم در اين بين قرباني مي شوند. قرباني ثروت طلبي و قدرت طلبي عده اي سياست باز كلاش كه جز منافع شخصي و گروهي خود براي چيزي ارزش قائل نيستند. قضيه مردم غزه هم در اين قالب مي گنجد. مردمي بي دفاع و مظلوم كه بايد روزانه شاهد باراني از گلوله و بمب باشند. حالا بماند اين ماجراها چه تاثيري در روحيه بچه هاي آنها دارد. نه تنها مردم غزه كه مردم هر سرزميني كه شاهد جنگ و كشتار باشند دچار چنين وضعيتي هستند.

در اين بين چه قدر زبوني مي خواهد كه در ويلاها و كاخ هاي خود مي نشينند و براي سرنوشت اين بيگناهان برنامه ريزي مي كنند.چقدر بي شرمي مي خواهد كه به قطعنامه ها و بيانيه هاي مراكز بين المللي در مورد پايان جنگ اعتنايي نمي كنند. به اميد روزي كه صلح و آرامش در سراسر جهان برقرار شود و سياست بازان از هر گروه و قومي خود طعمه اهداف شوم خودشان شوند نه عده اي بيگناه كه حقشان زندگي آرام است.

به قول احمد شاملو:

ياران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد

                                                   كه گفتي

ديگر

      زمين

              هميشه

                          شبي بي ستاره ماند.....

....

((-آهاي

اين خون صبحگاه است گويي به سنگفرش

كاينگونه مي تپد دل خورشيد

در قطره هاي آن...

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد

خون را به سنگفرش ببينيد!

خون را به سنگفرش

ببينيد!

خون را

به سنگفرش ...))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:49  توسط امیر  | 

سیاست زدگی

سیاست زدگی یکی از عمده ترین مشکلات فعالان حوزه هاي اجتماعي، فرهنگي، ديني و سياسي امروز كشور ماست. از تلويزيون گرفته تا روزنامه ها و حتي وبلاگها كمتر نويسنده يا صاحب نظري يافت مي شود كه با منظري غير سياسي و غير جناحي به تحليل و بررسي موضوعي پرداخته باشد. اصلا كاري به جناح بندي و دسته بندي امروز جامعه ايران هم ندارم كه متاسفانه در اثر همين سياست زدگي مباحث در هم مخلوط شده و اغلب معجون هايي توليد مي شود كه فقط در اسباب همين عطاري ها يافت مي شود بلكه دورنماي كلي تري مد نظرم مي باشد. كمتر كسي به ريشه يابي دقيق مسائل و معضلات فعلي مي پردازد و همه بدنبال داروي شفابخشي هستند كه بتواند در طرفه العيني معجزه كرده و جامعه بيمار فعلي به زعم خودشان را مداوا كند. غافل از آنكه خود همين حكيمان دچار بيماري مسري و ريشه اي هستند كه موجب شده نتوانند بدرستي درد را تشخيص دهند. به قول مولوي:

               ذات نايافته از هستي بخش                               كي تواند كه شود هستي بخش 

در بسياري از موارد، بدون علت يابي، برخي باورها، سنتها و اعتقادات عامه مردم(كاري به درست بودن يا غلط بودن آنها ندارم در حاليكه معتقدم موارد غلط آنها بيشتر است)لگد مال مي شود بي آنكه جايگزيني براي آنها پيشنهاد شود. اكثر مواقع، معلولي را به جاي علت نشانده و سعي در از بين بردن و يا محكوم كردن آن مي كنند بدون آنكه در پي علت اصلي باشند چه در اين صورت پاي خودشان (خودمان) هم مي لنگد. جديدا هم كه آشنايي با برخي واژه ها و مكاتب فكري-سياسي دستاويزي در اختيار برخي قرار داده تا با بلغور كردن آنها (آنهم به صورت نابجا و ابتر) به خيال خود راه حلي براي مشكلات پيشنهاد داده باشند. بدون آنكه معنا و منشا اصلي آن مكتب را هم بدانند.

همه چيز را از منظري سياسي نگاه كردن و تنفر و عقده هاي شخصي را با آن تركيب كردن منجر به زير سوال بردن همه اصول و بنيان هاي حاكم بر جامعه چه در گذشته و چه در حال مي شود، اما پاسخي و درماني براي اين دردها نمي شود. مي توان با اين نگاه همه را محكوم كرد، همه چيز را زير سوال برد اما مگر با اين پشتوانه مي توان چيزي را هم بنا كرد. مي توان همه چيز را بد و غلط ديد اما آيا واقعا همه چيز بد است. گاهي همين باورها و اعتقادات به ظاهرغلط (از هر نوعي) مي تواند نقطه عزيمتي براي يك تحول باشد.

خود ما پر از عيب و نقص هستيم و بخشي از شرايط فعلي كه معتقدم علت اصلي آنرا در جا و زمان ديگري بايد جست، ناشي از همين اشتباهات مكرر ماست. بواقع زنجيره اي از اشتباهات و ناكامي ها به ما رسيده كه ما هم همان مسير را دنبال مي كنيم.

براي يافتن راه حل مشكلات و اصلاح آن بايد در قدم اول از سياست و سياست زدگي دوري جست. مطالعه عميق و ريشه اي در باب تاريخ كشور، شرايط بين الملل و ارزش ها و ضد ارزش هاي حاكم بر جامعه انجام داد. مفاهيم و مكاتب فكري را از منبع درستشان، فرا گرفت و با ديدي بي طرفانه به سراغ نقد جامعه و باورهاي حاكم بر آن رفت. از پيش داوري دوري جست به قول مولوي:

             چون دهد قاضي به دل رشوت قرار                         كي شناسد ظالم از مظلوم زار

و به قول سپهري:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

مسلم است وقتي ما با پيش زمينه ذهني و حتي گاهي حكم صادر كرده به داوري و نقد موضوعي بپردازيم، هرگز نخواهيم توانست قضاوت درستي در مورد آن موضوع داشته باشيم و اين نگاه سياست زده همان پيش زمينه و به عبارت ديگر حجابي است كه مانع از دست يابي به نگاهي درست و عاري از هر گونه تعصب در مورد هر چيزي مي شود. به قول حافظ:

                   حجاب چهره جان میشود غبار تنم       خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

به عبارت ديگر بايد اين غبارهاي ضخيم (سياست زدگي و خود را تافته جدا بافته دانستن و...) را از ذهن خود پاك كنيم تا بهتر بتوانيم واقعيت جاري در جامعه را شناخته و خوبي و بدي هاي آنرا سنجيده و در نهايت براي اصلاح آن گام برداريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 2:0  توسط امیر  | 

انتخابات آمريكا

انتخابات آمریکا برگزار شد و باراک اوباما از حزب دموکرات به عنوان رییس جمهور برگزیده شد. در این چند روز تحلیل های بسیاری راجع به انتخابات آمریکا و باراک اوباما چه در رسانه های عمومی مثل رادیو و تلویزیون و چه در روزنامه ها و چه در سایتها و وبلاگها انجام شده است. با این حال بسیاری از این تحلیلها یا ندانسته و یا بر اساس غرض اشتباه بوده و یا ناشی از مقایسه آمریکا و ایران است. بارها خوانده ام که اوباما را جوانی بی تجربه خوانده اند که بطرز شگفت آوری بر مک کین باتجربه غلبه کرده و انتخاب او را نشانه تحولی در دنیا و انتخابی غیر متعارف و غیرقابل پیش بینی دانسته اند.

من در این متن می خواهم نشان دهم که نه اوباما بی تجربه و جوان است و نه انتخاب او غیرمتعارف و شگفت انگیز.

اولا که باراک اوباما نامزد رسمی حزب دموکرات بود که یکی از دو حزب اصلی کشور آمریکا است. وی در سن ۴۷ سالگی به عنوان رییس جمهور انتخاب شد در حاليكه بيل كلينتون رييس جمهور دموكرات قبلي در سن ۴۶ سالگي به رياست جمهوري آمريكا برگزيده شده بود. علاوه بر اين اوباما دارای سوابق شغلی چون سناتور ایالت ایلی نویز (در نوامبر ۲۰۰۴ با ۷۰ درصد آرای ایالت ایلی نویز) و عضو سناي محلي ايالت ايلي نويز (۲۰۰۴-۱۹۹۷) مي باشد. همچنين اوباما مدتي به عنوان وكيل حقوقي و استادحقوق دانشگاه شيكاگو ۱۹۹۲ از تا ۲۰۰۴ فعاليت مي كرد. وي داراي مدرك دكتراي حقوق از دانشگاه هاروارد بوده و در دوران دانشجويي خود نيز رييس مجله مشهور قانون هاروارد بوده است.  نگاهي به سوابق حرفه اي و سياسي او نشان مي دهد كه اوباما چندان بي تجربه نبوده است.

دوم اينكه، معاون وي جوزف بايدن متولد ۲۰ نوامبر ۱۹۴۲، سناتور ايالت دلاوير، خود از نامزدهاي اوليه حزب دموكرات براي رياست جمهوري بوده و او نيز دكتراي حقوق از دانشگاه سيراكوز دارد. علاوه بر اين وي يكي از سياستمداران كهنه كار حزب دموكرات به شمار مي رود.

سوم اينكه انتخاب يك دورگه سياهپوست در كشوري مثل آمريكا كه به سرزمين فرصتها معروف بوده و به نوعي محل تجمع نخبگان سرتاسر دنيا است جاي شگفتي چنداني ندارد. چه اگر مك كين هم راي مي آورد سارا پالين اولين معاون رييس جمهور زن بود و باز هم اگر هيلاري كلينتون به جاي اوباما راي مي آورد وي اولين رييس جمهور زن آمريكا مي شد. نشانه هاي اين تحولات در كشورهاي پيشرفته مدت هاست نمايان شده و اين انتخاب اولين انتخاب از اين دست نيست كه موجب شگفتي شود.

چهارم هم اينكه در انتخابات آمريكا آنچه كه بيش از افراد و نام ها مهمتر است، احزاب هستند و رقابت بيشتر مربوط به دو حزب جمهوري خواه و دموكرات است تا شخص مك كين و اوباما. چه اينكه اوباما كه اكنون رييس جمهور آمريكا شده است، نماينده حزب دموكرات بوده و برنامه هاي وي بطور كامل با هماهنگي حزبش تنظيم شده است. به احتمال بسيار زياد اگر هيلاري كلينتون هم به جاي اوباما وارد رقابت با مك كين مي شد او راي مي اورد چرا كه موقعيت حزب جمهوري خواه بواسطه عملكرد هشت ساله بوش نزذ افكار عمومي آمريكا متزلزل شده است. كما اينكه در انتخابات همزمان ديگر هم دموكراتها راي بيشتري آوردند.

در پايان اينكه نظام سياسي آمريكا تفاوتهاي عمده اي با كشورهايي همچون ايران دارد و مقايسه شعارهاي اوباما با بعضي از نامزدهاي رياست جمهوري ايران، و يا تحليل پيروزي او بر اساس نحوه انتخابات ايران كاري از اساس بيهوده و خام مي باشد.      

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:8  توسط امیر  | 

نقد فیلم (جنسیت) و فلسفه

سكس و فلسفه هفدهمين فيلم محسن مخملباف است كه در تاجيكستان و با حضور بازيگران تاجيكي دلير نظير ، مريم غايب اوا، فرزانه بک نظراو ، تهمينه ابراهيم اوا ، ملاحت عبداله اوا ساخته شده است. داستان فيلم داستان مردی چهل ساله به نام جان است که تولد خود را به تنهايی جشن گرفته ، و برای يافتن ريشه های تنهايی خود چهار معشوقه اش را به کلاس رقصی که خود معلم آن است ، دعوت می کند و به يادآوری خاطرات شکل گيری و فروپاشی چهار ماجرای عاشقانه ای که داشته است مي پردازد. هر يك از اين چهار زن دربردارنده پاره اي از وجود و شخصيت جان مي باشند كه با استفاده از اين موقعيت هاي عاشقانه، مخملباف سعي در بررسي و مقايسه مفاهيمي چون عشق، تنهايي، سكس و وفاداري در دنياي معاصر دارد. جالب آنكه فيلمساز با مرور نحوه شكل گيري و رابطه عاشقانه هر يك از اين چهار زن با جان، كندوكاوي در فلسفه عشق كرده و نظرات خود را بسته به موقعيت، در قالب تصاوير و عباراتي جذاب و فلسفي بيان مي دارد. اين فيلم بيشتر از اينكه به دنبال طرح داستاني سر راست و محدود، همچنين نتيجه گيري باشد، طرح مساله و بيان موضوع مربوطه در موقعيت ها و شرايط مختلف و مقايسه ميان روابط عاشقانه با سكس و تنهايي انسانها را مد نظر دارد. اولين رابطه عاشقانه جان، با مريم نمادي از رابطه و دوستي رمانتيك است، عشقي از نوع عشق آسماني كه اين حالت با بازي كارگردان با رنگها و طبيعت پيش زمينه و رقص هنرجويان در كنار ديالوگهاي بسيار جذاب جان و مريم بخصوص در هنگام آشنايي شان به خوبي بيان گرديده است. رابطه اي كه با نگاهي گرم آغاز شد و در حد دوست داشتن باقي ماند و هرگز به سكس تبديل نشد چرا كه از نظر مريم، فلسفه عشق دوست داشتن و دوست داشته شدن است نه رابطه جسماني.

خاطره دوم مربوط به رابطه جان با فرزانه است. رابطه اي كه بيشتر منتج از فضا و شرايطي عاشقانه بوده تا خود عشق و دوست داشتن. فضايي ناشي از گفتگوي جان با شاعري هنرمند كه در آن بر استفاده از عمر و لذت بردن از زندگي تاكيد شده بود. عشق هايي كه فقط تا قبل از نزديكي موجب تپش قلب مي شوند و بعد از آن مدت اندكي دوام دارند. پس از مدتي دوست داشتن به نوعي جدل ها و انتقام هاي عاشقانه تبديل مي شود تا كم كم پايان پذيرد.

رابطه سوم، كه معلول چند حادثه پيش پا افتاده مي باشد، بيشتر نوعي معامله عاشقانه است تا خود عشق:

" شما منو دوست داشتين، چون من هم شمارو دوست داشتم پس اين عشق نبود، يك معامله بود."

معامله اي كه در آن عشق كم كم فراموش شده و مسائل جنسي جاي آنرا ميگيرد. رابطه چهارم به نوعي گذر از سكس به جستجوي عشق بود. رابطه اي كه طرفين هر كدام به جز يكديگر شركاي جنسي ديگري هم دارند و بيشتر به منظور فرار از تنهايي به رابطه خود ادامه مي دهند و در عين حال كم كم به پختگي مي رسند تا به جستجوي عشق هاي قديميتر و وفادارانه بپردازند. جالب آنكه هر كدام از اين رابطه ها در شرايط طبيعي متفاوتي اتفاق ميافتند كه نوع موسيقي، ميزانسن، فيلمبرداري و ديالوگ هاي هر قسمت مفاهيم مربوط به هر رابطه را پررنگتر و جذابتر مي سازند.

نشانه هايي از نظرات خيام و حافظ در مورد عشق و زندگي در اين فيلم محسن مخملباف نيز به چشم مي خورد. براستي كه روح ايراني در آثار مخملباف حتي اگر در ايران ساخته نشده باشد جاري است. در صحنه هايي از فيلم و در كلاس رقص تاكيد بر جام مي و معشوق بوضوح قابل مشاهده است.

به قول حافظ:

مي در برو يار در كف و معشوق به كام است                      سلطان جهانم به چنين روز غلام است

و يا اين شعر خيام:

گويند بهشت و حور عين خواهد بود                                  آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق پرستيم رواست                                 چون عاقبت كار چنين خواهد بود

كرونومتري كه لحظات عاشقانه را كه معياري از عمر مفيد آدمي مي باشد اندازه مي گيرد خود به نوعي بيانگر ديدگاه لذت برنده و سرخوشانه از هستي و زندگي در اين دنيا مي باشد.

 مخملباف در اين فيلم به نقد دنياي معاصر مي پردازد و بيشتر عشق ها و روابط جنسي امروزه را ناشي از تنهايي انسانها و يا توهم حاصل از موقعيت هاي عاشقانه مي داند تا خود عشق. تداخل مرزهاي سكس با عشق به خوبي در اين فيلم به نقد كشيده شده است. از نگاه اين فيلم تعدد عشق ها هرگز به معناي عشق واقعي و دوام و پايداري آن نمي باشد بلكه بيشتر ناشي از اضطراب انسانها از تنهايي و فقدان محبت و دوستي اصيل مي باشد. آزادي در سكس انسان امروزي را از گرماي عشق بي نصيب كرده و اين نكته اي است كه بخوبي در اين فيلم نشان داده شده است. تاكيد كارگردان بر رابطه سرخوشانه و وفادارانه زوج مطرب پير در ابتدا و انتهاي فيلم و سرگرداني و تنهايي جان در عين اينكه چهار رابطه عاشقانه داشته است به خوبي تفاوت ميان عشق هاي قديمي را با روابط جنسي دنياي امروزي نشان مي دهد. مطلب را با جملات زيبايي از خود فيلم به پايان مي برم:

" عشق سرپوشی برای فرار از تنهائی است."

"عشق وقتی به يک رابطه جنسی تبديل می شود، می ميرد."

"هيچ چيز ابدی نيست. حتی تپش قلب عاشق ترين مرد برای زيباترين زن."

"عاشقی به عشق بايد دوام داشته باشد نه به وفاداری."

"عشق معجزه ی يک لحظه است. هر معجزه ای اگر خودش دوام نيابد با هيچ قراردادی دوام نمی يابد."

"عشقبازی، فراموشی رنج بودن است."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 2:14  توسط امیر  | 

نقد فیلم بابل

بابل سومین فیلم از مجموعه  آثار الخاندرو گنزالس ایناریتو پس از آمورس پروس و بیست و یک گرم مي باشد. این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم گلدن کلاب، بهترين كارگردان از جشنواره كن و بهترين موسيقي متن از آكادمي اسكار است. عنوان فيلم بر اساس حكايتي از كتاب مقدس است كه بر اساس آن آدمي که می خواست برجی بسازد که به آسمان برسد مورد تنبیه قرار گرفت و در نتیجه این تنبیه انسان گیج و پریشان و متفرق بر پهنه زمین پراکنده شد و دیگر نتوانست با همنوع خود ارتباط کلامی برقرار کند. داستان فيلم حكايت زندگي انسانهايي در سه منطقه متفاوت جهان يعني آمريكاي شمالي(مكزيك و آمريكا)، آفريقا (مراكش) و شرق آسيا(ژاپن) است كه بر اساس وقوع حادثه اي به هم ارتباط مي يابند. بابل فيلمي است كه از جنبه هاي متفاوت قابل بررسي مي باشد. داستان فيلم هم داراي مضامين سياسي و هم شامل مفاهيم جامعه شناسي، فلسفي و ديني مي شود. بزرگترين پيام فيلم بابل از ديدگاه من نشان دادن مهمترين ويژگي مشترك انسان ها در تمام نقاط جهان و آن هم خود زندگي مي باشد. به عبارتي با وجود تفاوت هاي بارز فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي مردم كشورهاي مختلف جهان، آنچه آنها را به هم پيوند داده و ميان همه آنها مشترك است اصل زندگي و زنده بودن است. به عبارتي پراكندگي مردم و تفاوت زباني و فرهنگي آنان تاثيري در انسانيت و دغدغه هاي زندگي انساني آنها نداشته و آنچه موجب پيوند مردم با فرهنگهاي متفاوت مي شود دوستي، محبت و مهرباني است كه در اكثر مردم وجود دارد ولي به واسطه شرايط حاكم بر جهان روزبروز از آن دور مي شوند. در عين حال نكات برجسته ديگري در اين فيلم مشاهده مي شود. ايناريتو در اين فيلم نگاهي به شدت انتقادي به سياست هاي روز دولت آمريكا در عرصه بين المللي و مبارزه با تروريست دارد. نحوه برخورد مامورين مرزي آمريكايي با آمليا به خوبي بيانگر فاصله زياد ميان تفكر سياسي حاكم بر آمريكا در قبال مهاجران و مردم كشورهاي ديگر با آنچه در واقع در ميان خود مردم وجود دارد، مي باشد. به عبارت ديگر آنچه كه در روابط ميان خود مردم ملت ها فارغ از مسائل سياسي وجود دارد انسانيت، مهرباني و محبت است، در حاليكه سياسيون و حكام كشورها خود موجب دوري و دشمني ملت ها مي شوند. بواقع مرزبندي هاي حاكم بر جهان است كه موجب تفاوت و پراكندگي انسان ها در جهان شده و گرنه همه انسانها گوهري مشترك و يكسان دارند. بابل از اين منظر فيلمي به شدت انتقادي مي باشد كه بخوبي توانسته پيام خود را به مخاطب انتقال دهد. يا تضاد ميان ديدگاه حاکم بر آمريكا در باره مسلمانان و مردم کشورهای جهان سوم كه آنها را عقب مانده و داراي پتانسيل تروريست شدن فرض مي نمايند با واقعيت جاري در جامعه آنها كه در صحنه های مربوط به گفتگوی زوج آمریکایی قبل از تیراندازی همچنین پذيرايي از زوج آمريكايي در حاليكه زن مجروح شده بود به خوبي نمايش داده شده است. در صحنه اي ديگر برخورد بسيار بد پليس مراكش با شهروندان بي دفاع مراكشي در قياس با نحوه برخورد پليس ژاپني به خوبي تبعيض و نقض حقوق انسان ها در كشورهاي جهان سوم را نشان مي دهد.ايناريتو در صحنه اي كه توريست هاي غربي خواهان ترك زوج آمريكايي در روستا هستند طرز تفكر مردم غرب را هم مورد نقد قرار داده و تضاد ميان نوع زندگي فردگراي غربي را با زندگي قبيله اي و خانوادگي شرقي به خوبي به نمايش مي گذارد. در اين فيلم بحران هويت و انزواي آدمي كه با پيشرفت تكنولوژي تشديد مي شود بخوبي نمايش داده مي شود. دختر ژاپني علاوه بر اينكه نمونه اي از انسان قرن بيست و يكم است كه با وجود داشتن امكاناتي بسيار، از درون تهي شده و دچار مشكلات حاد روحي-رواني مي شود به نوعي نماينده فرهنگ اصيل شرقي هم مي باشد كه در مواجهه با فرهنگ غربي كر و لال و عقیم و درمانده شده است. ايناريتو از طريق شخصيت هاي ژاپني فيلم به خوبي گمگشتگي و از خودبيگانگي جوانان مشرق زمين را بيان مي دارد. ايناريتو در اين فيلم غرق شدن انسانها در لذات مادي و جنسي را نشان مي دهد كه بمانند مسكن عمل مي كنند و جايگزيني براي عشق و محبت پايدار نمي شوند. از طرفي محدوديت هاي دست و پاگير حاكم بر جوامع مسلمان كه منجر به شكل گيري عقده هاي رواني در مردم مي شود را از طريق يوسف بيان مي نمايد. در كل بابل فيلمي انتقادي در باره زندگي انسانهايي از كشورهاي مختلف در قرن حاضر است كه در مجموعه اي از تضادها، تناقض ها و توهمات گرفتارند و روزبروز از اصل زندگي دور شده و دچار بحرانهاي هويتي مي شوند. نوع فيلمبرداري و تدوين فيلم هم در انتقال پيام هاي داستان كمك زيادي مي كنند. فيلمبرداري با دوربين روي دست تزلزل حاكم بر شرايط محيطي شخصيت هاي داستان را به خوبي نشان داده و حالت مستند گونه اي به داستان مي دهد. فلاش بك ها ي متعدد فيلم داستانهاي شخصيت هاي مختلف فيلم را بخوبي به هم ارتباط مي دهد و يكدستي فيلم وتعادل داستان را حفظ مي كند.  

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:16  توسط امیر  | 

پاییز

من از وقتي اين وبلاگو راه اندازي كردم بيشتر دلم مي خواست نظرات فكري و اجتماعيم را توش بنويسم. البته هنوزم هدفم اينه. ولي چند روزيه واقعا يه جورايي قاتي كردم اين متنو مي نويسم شايد يه كم سبك شم. فكر كنم بهترين كار تو زندگي اينه كه آدم گاهي با خودش خلوت كنه و روراست باشه.

روزهای آخره تابستونه و پاییز در راه. من همیشه تو این روزها احساس خاصی دارم. یه جورایی یاد دوران مدرسه می افتم و خاطرات خوبی که از اون زمان دارم در کنارش هم دلم میگیره. احساس می کنم که سال داره وارد نیمه دومش میشه و من اونطور که باید و شاید از فرصت هام استفاده نکردم. یه وقتایی هم دلم برای گذشته ها می گیره. این روزهام در کنار این حس همیشگی، چند دليل ديگه هم باعث شده بيشتر احساس دلتنگي كنم بطوريكه هر چي هم خودم را با دوستام سرگرم مي كنم نه تنها اين احساس كم نميشه بلكه بواسطه تداعيه بعضي خاطرات تحريك هم ميشه. كلا اعصابم خورده. فكر مي كنم مي تونستم بهتر از اينكه هستم ( كه البته فكر كنم موقعيت خوبي هم دارم) از زندگيم (بخصوص فازه احساسيش) استفاده كنم. يه جورايي خيلي تو اين  چهار-پنج سال درگير درس و كار  شدم به نحوي كه يه مقدار احساسات را فراموش كردم. حالا فكر كن ببين يهو يكي از كسايي كه هفت هشت سال پيش دوران اندكي تو ذهنت بوده و مدت خيلي زيادي فراموشش كرده بودي ولي كسي هم نتونست خيلي جاشو پر كنه ازش بطور ناگهاني خبردار شي بفهمي صدها كيلومتر از تو دور شده و تو نتونستي به موقع احساستو بهش بگي ( البته اونقدر هم برام مهم نبود ولي حال و هواي اون موقع ها و خاطراتم با دوستام در اون فضا بيشتر برام نوستالژيك و جذابه)( در مورد بيان احساسم هم من هميشه با خودم درگيرم و بعضي مواقع سعي مي كنم به جاي حل مساله، صورت مساله را پاك كنم). يا اينكه احساس كني چه موقعيت هاي احساسي رو تو زندگيت ازش همينطوري گذشتي كه مي تونست برات خيلي لذت بخش باشه. نمي دونم چرا اين روزها دارم قات مي زنم. مملكت هم كه روز بروز داره بدتر ميشه. گاهي از دست شرايط مملكت واقعا خسته ميشم. انگار تو خيابونا خاك مرده پاشيدن ملت بجاي اينكه زندگي كنند ادي زندگي كردن را دارند در مي آورند. دوست دارم اين چند ماهم بگذره و بتونم اين دوره را هم زودتر تموم كنم اگه بشه يه تصميم درست براي آيندم بگيرم. برم چند وقتي از اين فضا دور شم (خيلي پشيمونم در شرايطي كه مي تونستم خيلي راحت برم خودم را اينجا در گير كردم). وقتي هم مي بيني خيلي ها با موقعيت ضعيفتر از تو بواسطه تصميم گيري درست رفتن اونور و تو الكي خودتو تو اين مملكت خراب شده درگير كردي بيشتر اعصابت خورد ميشه. واقعا دارم خسته ميشم. شدم رباتي كه باتريش داره تموم ميشه و ديگران بيشتر از خودش ازش استفاده كردن. خيلي دلم مي خواد موقعيتي پيش بياد برگردم به فضاي زندگي و احساسيم تو هفت هشت سال پيش.

 يادش بخير 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:45  توسط امیر  |