براستی حقیقت چیست؟
در دنیای عجیبی زندگی میکنیم. میلیاردها نفر از گذشته تا بحال با هزاران امید و آرزو پا به عرصه گیتی نهاده و پس از چندی با برجای نهادن لکه ای(یا شاید هم بدون هیچ گونه اثری) بر روی تابلوی آفرینش این دنیا را ترک کرده اند و می کنند. با اینحال در این درنگ برخی خود را حق مطلق پنداشته و دیگران را در گمراهی می پندارند حال آنکه از پاسخ به اصلی ترین سوالات آفرینش عاجزند. چرا برخی انسانها حقیقت را تنها نزد خود پنداشته و خود را مالک و صاحب اختیار دیگران می دانند. براستی چه کسی این اختیار را بدانان تفویض کرده است؟ چرا بجای زندگی کردن و عشق ورزیدن در این درنگ به پنجه دریدن و دندان گرفتن مشغول شدن؟ فرصت اندک است و موقعیت ها در گذر به قول خیام:
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر پر باده لعل کن بلورین ساغر
کین یک دم عافیت در این کنج فنا بسیار بجویی و نیابی دیگر
پس بهتر نیست به جای اینکه فکر کنیم حقیقت نزد ماست به دنبال آن باشیم و زندگی خود را وقف دانستن- دوست داشتن- بخشیدن- عشق و زندگی کنیم تا صرف جنگ و جدل و گرفتن و جمع کردن و در نهایت ترک کردن چرا که در حالت اول اگر هم چیزی بدست نیاورده باشیم چیزی را هم از دست نداده ایم ولی در حالت دوم هم عمرمان را تلف کرده ایم و هم در پایان کار همه چیز خود را هم از کف داده ایم و بقولی خسر الدنیا و الاخرت شده ایم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:36  توسط امیر
|
انسان دارای طبیعت و سرشت چندگانه ای است و علاوه بر پیچیدگی های درونی از منظر بیرونی نیز کاملا در تناقض با محیط پیرامون خود قرار دارد. از یک سو خود را مالک گستره آفرینش می داند و از سویی دیگر از پیشبینی آنی از آینده عاجز است. از منظری خود را جانشین آفریدگار می داند و از منظری دیگر هستی را معلول ماده و تصادفی می داند. از سویی در جستجوی فتح کهکشانها و فضا بوده و در همان حال هیچ چیز از نحوه و دلیل آفرینش خود(هستی و چیستی آن) نمی داند. با این حال تمامی این نامعینی ها و دینامیکهای ذاتی بشری به زندگی انسان معنا می دهند و از او موجودی پویا می سازند. از ابتدای آفرینش تا بحال انسانهای پر شمار (در طول تاریخ بشری) و معدودی (در عرض تاریخ) بدنبال پاسخ به پرسشهایی از این گونه بوده اند وهستند. با این وجود تا بحال کسی پاسخی قطعی همراه با دلیل و برهانی کاملا منطقی برای آنها نیافته است. به قول حافظ:
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جوی که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
براستی حقیقت چیست؟ ما در کجای این پهنه بی کران قرار گرفته ایم؟ هدف از آمدن و رفتن ما چیست؟
اگر اینها را می دانیم پس این همه درنده خویی و وحشی گری از کجا می آید؟ اخلاق چطور معنا می شود و هزاران سوال بی پاسخ دیگر....
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 3:16  توسط امیر
|