نقد فیلم بابل
بابل سومین فیلم از مجموعه آثار الخاندرو گنزالس ایناریتو پس از آمورس پروس و بیست و یک گرم مي باشد. این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم گلدن کلاب، بهترين كارگردان از جشنواره كن و بهترين موسيقي متن از آكادمي اسكار است. عنوان فيلم بر اساس حكايتي از كتاب مقدس است كه بر اساس آن آدمي که می خواست برجی بسازد که به آسمان برسد مورد تنبیه قرار گرفت و در نتیجه این تنبیه انسان گیج و پریشان و متفرق بر پهنه زمین پراکنده شد و دیگر نتوانست با همنوع خود ارتباط کلامی برقرار کند. داستان فيلم حكايت زندگي انسانهايي در سه منطقه متفاوت جهان يعني آمريكاي شمالي(مكزيك و آمريكا)، آفريقا (مراكش) و شرق آسيا(ژاپن) است كه بر اساس وقوع حادثه اي به هم ارتباط مي يابند. بابل فيلمي است كه از جنبه هاي متفاوت قابل بررسي مي باشد. داستان فيلم هم داراي مضامين سياسي و هم شامل مفاهيم جامعه شناسي، فلسفي و ديني مي شود. بزرگترين پيام فيلم بابل از ديدگاه من نشان دادن مهمترين ويژگي مشترك انسان ها در تمام نقاط جهان و آن هم خود زندگي مي باشد. به عبارتي با وجود تفاوت هاي بارز فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي مردم كشورهاي مختلف جهان، آنچه آنها را به هم پيوند داده و ميان همه آنها مشترك است اصل زندگي و زنده بودن است. به عبارتي پراكندگي مردم و تفاوت زباني و فرهنگي آنان تاثيري در انسانيت و دغدغه هاي زندگي انساني آنها نداشته و آنچه موجب پيوند مردم با فرهنگهاي متفاوت مي شود دوستي، محبت و مهرباني است كه در اكثر مردم وجود دارد ولي به واسطه شرايط حاكم بر جهان روزبروز از آن دور مي شوند. در عين حال نكات برجسته ديگري در اين فيلم مشاهده مي شود. ايناريتو در اين فيلم نگاهي به شدت انتقادي به سياست هاي روز دولت آمريكا در عرصه بين المللي و مبارزه با تروريست دارد. نحوه برخورد مامورين مرزي آمريكايي با آمليا به خوبي بيانگر فاصله زياد ميان تفكر سياسي حاكم بر آمريكا در قبال مهاجران و مردم كشورهاي ديگر با آنچه در واقع در ميان خود مردم وجود دارد، مي باشد. به عبارت ديگر آنچه كه در روابط ميان خود مردم ملت ها فارغ از مسائل سياسي وجود دارد انسانيت، مهرباني و محبت است، در حاليكه سياسيون و حكام كشورها خود موجب دوري و دشمني ملت ها مي شوند. بواقع مرزبندي هاي حاكم بر جهان است كه موجب تفاوت و پراكندگي انسان ها در جهان شده و گرنه همه انسانها گوهري مشترك و يكسان دارند. بابل از اين منظر فيلمي به شدت انتقادي مي باشد كه بخوبي توانسته پيام خود را به مخاطب انتقال دهد. يا تضاد ميان ديدگاه حاکم بر آمريكا در باره مسلمانان و مردم کشورهای جهان سوم كه آنها را عقب مانده و داراي پتانسيل تروريست شدن فرض مي نمايند با واقعيت جاري در جامعه آنها كه در صحنه های مربوط به گفتگوی زوج آمریکایی قبل از تیراندازی همچنین پذيرايي از زوج آمريكايي در حاليكه زن مجروح شده بود به خوبي نمايش داده شده است. در صحنه اي ديگر برخورد بسيار بد پليس مراكش با شهروندان بي دفاع مراكشي در قياس با نحوه برخورد پليس ژاپني به خوبي تبعيض و نقض حقوق انسان ها در كشورهاي جهان سوم را نشان مي دهد.ايناريتو در صحنه اي كه توريست هاي غربي خواهان ترك زوج آمريكايي در روستا هستند طرز تفكر مردم غرب را هم مورد نقد قرار داده و تضاد ميان نوع زندگي فردگراي غربي را با زندگي قبيله اي و خانوادگي شرقي به خوبي به نمايش مي گذارد. در اين فيلم بحران هويت و انزواي آدمي كه با پيشرفت تكنولوژي تشديد مي شود بخوبي نمايش داده مي شود. دختر ژاپني علاوه بر اينكه نمونه اي از انسان قرن بيست و يكم است كه با وجود داشتن امكاناتي بسيار، از درون تهي شده و دچار مشكلات حاد روحي-رواني مي شود به نوعي نماينده فرهنگ اصيل شرقي هم مي باشد كه در مواجهه با فرهنگ غربي كر و لال و عقیم و درمانده شده است. ايناريتو از طريق شخصيت هاي ژاپني فيلم به خوبي گمگشتگي و از خودبيگانگي جوانان مشرق زمين را بيان مي دارد. ايناريتو در اين فيلم غرق شدن انسانها در لذات مادي و جنسي را نشان مي دهد كه بمانند مسكن عمل مي كنند و جايگزيني براي عشق و محبت پايدار نمي شوند. از طرفي محدوديت هاي دست و پاگير حاكم بر جوامع مسلمان كه منجر به شكل گيري عقده هاي رواني در مردم مي شود را از طريق يوسف بيان مي نمايد. در كل بابل فيلمي انتقادي در باره زندگي انسانهايي از كشورهاي مختلف در قرن حاضر است كه در مجموعه اي از تضادها، تناقض ها و توهمات گرفتارند و روزبروز از اصل زندگي دور شده و دچار بحرانهاي هويتي مي شوند. نوع فيلمبرداري و تدوين فيلم هم در انتقال پيام هاي داستان كمك زيادي مي كنند. فيلمبرداري با دوربين روي دست تزلزل حاكم بر شرايط محيطي شخصيت هاي داستان را به خوبي نشان داده و حالت مستند گونه اي به داستان مي دهد. فلاش بك ها ي متعدد فيلم داستانهاي شخصيت هاي مختلف فيلم را بخوبي به هم ارتباط مي دهد و يكدستي فيلم وتعادل داستان را حفظ مي كند.
