نقدی بر فیلم فریاد مورچه ها
فریاد مورچه ها در مورد زوج جوانی است که برای ماه عسل خود به هندوستان سفر کرده اند. مرد خدا را قبول ندارد و زن به خدا اعتقاد داشته و در جستجوی انسان کامل و خوشبختی و خدا به این سفر آمده است. فریاد مورچه ها همچون دیگر آثار مخملباف به موقع ساخته شده و داستان آن قابل تعمیم به نسل امروز ایران و جهان است. مساله وجود یا عدم وجود خدا، دین و چرایی و چگونگی هستی و عدالت سوالاتی است که همواره ذهن بشر را به خود مشغول داشته با این حال امروزه با پیشرفت تکنولوژِی و علم و تفکر، با توجه به شرایط کنونی توجه بیشتری را به سمت خود جلب نموده است. فریاد مورچه ها بیش از آنکه بدنبال پاسخ به این سوالات باشد مساله را بهتر و واضحتر طرح می نماید تا آدمی بهتر بتواند به تحلیل موضوع پرداخته و به سوالات طرح شده پاسخ دهد. به عبارتی در بعضی سکانس ها پشت پرده دین های رایج را نشان می دهد و در پایان اصالت را به خود انسان می دهد. به نوعی از تمامی موهومات و خرافات رایج تقدس زدایی کرده و تقدس را به خود انسان و زندگی می دهد.
در سکانس قطار و متوقف شدن آن ما با نوعی تقدس و جهل روبرو هستیم. جهلی که در آن منافع مادی هم وجود دارد. خود شخص بابا می داند که این راننده قطار است که قطار را متوقف می کند و او هیچ نقشی در این میان ندارد و حتی از زوج جوان و خبرنگار هندی می خواهد که او را به خانه اش ببرند ولی مریدان وی نمی گذارند چرا که از طریق او تکه ای نان از مسافران قطار دریافت می دارند. در این سکانس فقر و جهل با هم ترکیب می شود تا به خوبی شرایط و ویژگی های آن مراد و مریدانش را توصیف نماید و در این میان بیچاره ترین شخص همان مراد و موجود به اصطلاح مقدس است که حتی قادر به فرار از چنین وضعیتی نیست و به واقع بازیچه دست عده ای گدای طمعکار شده است که می خواهند از طریق او لقمه ای نان بدست آورند. وضعیت جسمانی او هم به خوبی به این مفهوم کمک می کند. در این میان ما با دور باطلی از جهل، فقر، راحت طلبی و درماندگی مواجه هستیم که با اصطلاحاتی چون معجزه و مرد کامل توجیه می شود.
در ادامه با زوج جوان به شهر می رویم و با خیل گدایان و فقرا که زندگی همچون سگ دارند مواجه می شویم. گفتارهای مرد با تصاویر فقر و فلاکت موجود در کشوری که ادعا دارد بزرگترین دموکراسی آسیا و همزیستی ادیان را دارد به خوبی تطبیق دارد و این فکر را به مخاطب القا می نماید که چگونه است کشوری که این همه دین و مومنانی معتقد به ادیان خود دارد این گونه شاهد بدبختی و فلاکت مردمش می باشد. مگر نه این است که ادیان برای سعادت و خوشبختی بشر آمده اند پس آن همه تعالیم بودا و کنفسیوس و اسلام و زرتشت و مسیح و ... کجایند؟ بواقع هدف خدا از خلقت انسان چه بوده است. در کنار آن به دموکراسی مبتنی بر سرمایه داری هم انتقاد می شود. اصلا کدام دموکراسی؟ کدام عدم خشونت؟ دموکراسی که در پشت آن جهل و فقر است آیا بواقع دموکراسی است؟ عدم خشونتی که منجر به این همه خشونت می شود چطور؟ آیا جز این است که خود بزرگترین خشونت است؟
بلا فاصله در سکانس بعدی زن و مرد در مورد خوشبختی بحث می کنند که بسیار با تصاویر قبلی هماهنگ است. مرد عدالت خدا را مورد سوال قرار می دهد و زن نیز در پاسخ او به تفاوت خوشبختی در اقشار مختلف اشاره می نماید گو اینکه خوشبختی هم طبقاتی است!
در ادامه مخملباف بحث لذت مادی را پیش می کشد و این قسمت از فیلم بیشتر به رباعیات خیام می ماند:
گویند که دوزخی باشد مست قولی است خلاف دل در او نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست
یا:
در فصل بهار اگر بتی حورسرشت یک ساغر می دهد مرا برلب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
در ادامه به جستجوی مرد کامل می رویم و چه هنرمندانه مخملباف او را کاملا نشان نمی دهد بلکه ما با عکس العمل ها و تصاویر زوج جوان در برخورد با او مواجه هستیم. این جاست که هنر سینما به طور کامل شکل می گیرد. مرد پشت خود را به او می کند و می گوید این موجود کامل خود ناقص است و به زن که صندلی ای را برای تبرک آورده می گوید هیچ انسانی قادر به مقدس و متبرک کردن این صندلی نیست. در سکانس های پایانی هم همراه یک آلمانی که برای یافتن حقیقت به هند آمده به شهر مقدس می رویم. مرد آلمانی که به نوعی در زندگی خود موفق نبوده و برای تسلی روح خود به هند آمده به خوبی گویای وضعیت انسان هایی است که در اثر شکست و یا بدنبال بدست آوردن خواسته ای معنا گرا می شوند و این معنا گرایی بیشتر ناشی از ضعف آنهاست تا حقیقت جویی. در شهر مقدس هم با وضعیت تکان دهنده ای روبرو هستیم. حتی در سوزاندن اجساد هم تضاد طبقاتی وجود دارد!
تصاویر غسل در آب هم واقعا دیدنی است. عده ای درمانده خود را به منظور طهارت در آبی می اندازند که پر از کثافت و آلودگی است! هیچ تصاویری به خوبی سکانس های مربوط به شهر مقدس نمی تواند واقعیت عبادات بی فکر و از روی تقلید و عادت را نشان دهد. سکانس پایانی فیلم هم که مرد بر روی لوتوس نشسته است بسیار زیبا بود. در این فیلم نشان داده می شود که تنها موجود مقدس در هستی انسان می باشد. خود انسان می تواند موجبات خوشبختی خود و سعادت همنوعانش را رقم بزند و دین های رایج اکثرا وسیله ای برای کسب درآمد و برآوردن منافع عده ای شده است و بواقع ادیان از ذات خود و جوهر اصلی خود دور شده اند و تبدیل به یکسری مناسک تکراری شده و حقیقت تفکر در میان بسیاری از انسانها و ادیان رخت بر بسته و دین تبدیل به پوسته ای ظاهری شده است که عده ای چه فقیر و چه ثروتمند منافع خود را از آن پوسته طلب می نمایند. مطلب را با جملات خبرنگار هندی فیلم به پایان می برم:معجزه همین زندگی ماست. معجزه تو هستی که این قدر زیبایی. لبخند تو معجزه است. انسان کامل و آدم مخصوص تو و من هستیم.
